عکس نوشته

تفاوت انسانهای چاق و لاغر !

به نظر شما نشانگر روی کدوم عدد میره !؟

تصویری از کودکی من(من نه اون ;)) ) در حال ورزش صبحگاهی!!!

نجاتت دادم عزیزم ^-^ ، نمیذارم بخورنت !

جملاتی قصار


بی سوادان قرن ۲۱ کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند ، بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند … الوین تافلر

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

نعره هیچ شیری خانه چوبی مرا خراب نمی کند، من از سکوت موریانه ها می ترسم.

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

به شخصیت خود….. بیشتر از آبرویتان اهمیت دهید.. زیرا شخصیت شما… جوهر وجود شماست.. و آبرویتان… تصورات دیگران نسبت به شما است

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

باران که میبارد همه پرندها به دنبال سر پناهند اما عقاب برای اجتناب از خیس شدن بالاتر از ابرها پرواز میکند این دیدگاه است که تفاوت را خلق میکند…

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود …

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

مشکل فکر های بسته این است که دهانشان پیوسته باز است . . .

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهید بود… تلاش کنید که لااقل خاطره ای خوش باشید…

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

تنها دو گروه نمى توانند افکار خود را عوض کنند: دیوانگان تیمارستان و مردگان گورستان. “وین دایر”

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

یک درخت هرچقدر هم که بزرگ باشد با یک دانه آغاز میشود,طولانی ترین سفرها با اولین قدم. (لائوتسه) 

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

انســـــــــانهاى بــــــزرگ ،دو دل دارنــــــــد ؛دلـــــى که درد مى کشـــــــــــد و پنهـــــــــــــــان است و دلـــــــــــــــى که میخندد و آشکـــــــــــــــار است.

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

در مسابقه بین شیر و آهو، بسیاری از آهوها برنده می شوند. چون شیر برای غذا می دود و آهو برای زندگی. پس: ” هدف مهم تر از نیاز است “

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم.

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

اگر میخواهی دروغی نشنوی ، اصراری برای شنیدن حقیقت مکن . . .

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

آدم ها مثل عکس ها می مونند: زیاد بزرگشون کنی ، کیفیتشون میاد پایین!

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

کسانی که پشت سرتان حرف می زنند ، دقیقا به همانجا تعلق دارند، پشت سرتان!

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

چارلی چاپلین میگوید:پس از سالها فقر به ثروت و شهرت رسیدم و در کهنسالی اموختم با پول میشود خانه خرید ولی اشیانه نه! رختخواب خرید ولی خواب نه! /ساعت خرید ولی زمان نه! /مقام خرید ولی احترام نه/کتاب خرید ولی دانش نه! ادم میشه خرید ولی دل نه! /اما افسوس دیر فهمیدم!!!!!!

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

وقتی به یکی زیادی تو زندگیت اهمیت بدی ؛ اهمیتتو تو زندگیش از دست میدی … . به همین راحتی …

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

تو رابطتون سنگ بندازین تا متوجه عمقش بشین

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

به اندازه ی باورهای هر کسی ؛ با او حرف بزن …. بیشتر که بگویی ، تو را احمق فرض خواهد کرد …!!!

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید،آن شخص را احمق فرض نکنید. بلکه بدانید او خیلی بیشتر از انچه لیاقت داشته اید به شما اعتماد کرده است..

♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦جملات قصار♦-♦-♦-♦-♦-♦-♦

چه دوستم داشته باشی و چه ازمن متنفر باشی در هر صورت بهم لطف میکنی چون اگه دوستم داشته باشی تو قلبت هستم و اگه ازم متنفر باشی تو ذهنتم (شکسپیر)

یک تست هوش جالب !!!

بیماری آلزایمر نوعی اختلال مغزی است که بر اثر آسیب‌دیدگی و مرگ سلول‌های مغزی اختلال در حافظه، تفکر، قضاوت، زبان و سایر کارکردهای عصبی بوجود آمده و موجب تغییر در رفتار و شخصیت فرد می‌شود. در این مطلب شما می توانید خود را آزمایش کنید.


۱- در متن زیر C را پیدا کنید. از مکان نمای موس استفاده نکنید.

OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO

OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO COOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO


2- اگر درمتن بالا C را پیدا کردید، حالا ۶ را پیدا کنید.

۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹
۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹
۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹
۹۹۹۹۶۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹
۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹
۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹


3- حالا حرف N رابیابید.

MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MNMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM

این یک شوخی نیست.

اگر قادر بودید که این سه تست را پشت سر بگذارید، شما دیگر هیچ وقت نیاز به دکتر اعصاب و روان نخواهید داشت. مغز شما عملکرد خوبی دارد و ازبیماری آلزایمر در امان خواهید بود...


منبع: آسمونی

نقاشی با نوک انگشت...

شاید این اصطلاح که از هر انگشتش یک هنر می بارد برای آیریس اسکات صدق کند. او نقاشی هایش را واقعا با نوک انگشتانش میکشد و از هیچ ابزار و یا قلمو برای این کار استفاده نمیکند. سبک نقاشی او در نقاشی همانند باب راس است. یعنی به سرعت و با حرکات سریع انگشتان دست روی بوم هنر خود را به نمایش میگذارد. آثار او را در ادامه خواهید دید.


بقیه عکسها در ادامه مطلب...


ادامه نوشته

سکوت

در سکوت و با سکوت با تو حرف میزنم …
که روزهاست گوشها ،
توان اوج موج حرفها ،
برایشان بسان فاجعه ست …
گیله مرد
*
*
نیمی از جهان، افرادی هستند که چیزی برای گفتن دارند
و نمی توانند بگویند؛
و نیم دیگر افرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند،
ولی همیشه حرف میزنند.
گیله مرد

*
*

یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن.
ژرژهربرت

*
*
در عشق، سکوت بهتر از نطق و بیان، ادای مقصود می کند.
مثل ژاپنی
*
*
اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند، بهتر که سخن گویی تا دیگران خاموشت کنند.
سقراط
*
*

زمانی می رسد که سکوت، بیش از همه گفته ها مقصود را می رساند.
منتسکیو
*
*

حقیقت واقعی در سکوت نهفته است.
پابلو پیکاسو
*
*

دانایان سکوت می کنند،با استعدادها گفتگو می کنند و ابلهان اهل مجادله اند.
مثل چینی
*
*
اگر در مورد شما بد گفتند سکوت کنید.
جبران خلیل جبران
*
*

بعد از سکوت در بیان آنچه قابل گفتن نیست هیچ چیز به پای موسیقی نمی رسد.
هاکسلی
*
*

عشق، تمرین نیایش است و نیایش، تمرین سکوت.
آنتوان دوسنت اگزوپری
*
*

جوینده گوینده است و یابنده، خاموش.
خواجه عبداله انصاری
*
*

سکوت اوج تکلم است.
گاندی
*
*
داروی خشم، خاموشی است.
سقراط
*

علمی ترین تست روانشناسی

تستی که در زیر ملاحظه می نمایید یکی از بین المللی ترین تست های روانشناسی در ۲ سال اخیر بوده که در بسیاری از کشورها از جمله امریکا و کانادا با استقبال ویژه ای مواجه شده است …

اگـر مـایـلید اطلاعات بیشتری درباره شخصیت خودتان و خصوصیاتی که باعث مـی‌شوند دیگران شما را بیشتر دوست داشته باشند، پیدا کنید به تست زیر با دقت و در کمال صداقت پاسخ دهید.

 

1- فرض کنید شما مشخصه صورت کسی هستید، کدام قسمت از صورت او هستید؟

الف: چین و چروک
ب: لکه
ج: خال زیبایی
د: کک و مک
هــ : لبخند

 

۲- دوست دارید چه نوع پرنده‌ای باشید؟

الف: شباهنگ
ب: جغد
ج: عقاب
د: فلامینگو
هــ : پنگوئن

 

۳- کدام یک از آلات موسیقی را دوست دارید؟

الف: پیانو
ب: ویولن
ج: سازدهنی
د: گیتار
هــ : دف

 

۴- کدام یک از برنامه‌های تلویزیونی برای شما جالب‌تر است؟

الف: اخبار و برنامه‌های مستند
ب: فیلم‌های درام و زندگینامه
ج: هیجانی و پلیسی
د: عشقی و ماجرایی
هــ : کمدی و کارتون

 

۵- کدام یک از بازی های شهر بازی را بیشتر دوست دارید؟

الف: ترن‌های هوایی سریع‌السیر
ب: قطار یا قایق
ج: نمایش و اجرای کمدی
د: چرخ و فلک و وسایلی که سریع می‌چرخند
هــ : هیچ کدام، من از شهربازی متنفرم

 

۶- آیـا شـمـا بـه اشـتـبـاهـات خـودتـان می‌خندید؟

الف: هرگز
ب: بندرت
ج: برخی مواقع
د: معمولا
هــ : همیشه

 

۷- اگـر دوسـت شـمـا سـر بـه سرتان گذاشت، چه عکس‌العملی نشان می‌دهید؟

الف: عصبانی می‌شوید
ب: ناراحت می‌شوید
ج: برایتان جالب است
د: تلافی می‌کنید
هــ : چندین برابر تلافی می‌کنید

 

۸- اولین چیزی که صبح موقع بیدار شدن به فکرتان خطور می‌کند، چیست؟

الف: کار یا تحصیل
ب: مشکلات زندگی
ج: صبحانه
د: روزی که در پیش دارید
هــ : کاری که تا شب انجام خواهید داد

 

۹- در زندگیتان چه شعاری دارید؟

الف: وقت طلاست
ب: سحرخیز باش تا کامروا باشی
ج: آنچه برای خود می‌پسندی، برای دیگران هم بپسند
د: زندگی کن و به دیگران هم اجازه زندگی کردن بده
هــ : بی‌خیال باش، هرچه باداباد

 

۱۰- آیا به حیوانات علاقه‌مندید؟

الف: اصلا
ب: تعداد کمی از حیوانات
ج: برخی از حیوانات
د: بیشتر حیوانات
هــ : تمام حیوانات

 

۱۱- شما لبخند می‌زنید؟

الف: هرگز
ب: بندرت
ج: گاهی اوقات
د: اغلب
هــ : آنقدر زیاد که برخی فکر می‌کنند دیوانه هستم

 

۱۲- نظر دیگران راجع به شما اغلب کدام مورد است؟

الف: بی‌رحم
ب: سرد و بی‌احساس
ج: زیبا
د: دوست‌داشتنی
هــ : خوشگذران

 

۱۳- شما احساس عشق و قدردانی خود را نشان می‌دهید؟

الف: هرگز
ب: بندرت
ج: گاهی
د: اغلب
هــ : حداکثر تا جایی که امکان دارد

 

۱۴- شما اعتقاد دارید که برای شاداب بودن باید ساعاتی از روز را منحصرا صرف خودتان کنید؟

الف: اصلا
ب: احتمالا نه
ج: گاهی
د: بله
هــ : البته، تا جایی که امکان دارد به خودتان می‌رسید

 

۱۵- آیا زندگی شما با برنامه‌ریزی پیش می‌رود؟

الف: مــن حـتــی در تـعـطـیــلات هــم برنامه‌ریزی می‌کنم
ب: همیشه برنامه‌ریزی می‌کنم
ج: بستگی به روز هفته دارد
د: در صورت امکان اجازه می‌دهم که خودش پیش آید
هــ : همیشه بدون برنامه‌ریزی روزها را طی می‌کنم

حال امتیازات گزینه‌هایی را که انتخاب کرده‌اید را به ترتیب زیر جمع کنید.

گزینه الف ۱ امتیار
گزینه ب ۲ امتیاز
گزینه ج ۳ امتیاز
گزینه د ۴ امتیاز
گزینه هـ ۵ امتیاز


 نتیجه تست ها در ادامه مطلب...


ادامه نوشته

دلــــتــــنــــگی



دلــــتــــنـگــــــی پـــــــیـــچــــیده نــــیـــســــتـــــــ.....


یــــــــکــــــــ  دل...! یـــــکـــــــ  آســــــمــــــــان


یـــــــکـــــــ  بــــغـــــض


و آرزوهــــــــــــای تـــــــرکـــــــــ  خـــــــــورده


بــــــــــه هـــــــمــــــیــــن ســــــــــادگــــــــــی

کامپیوتر رویایی

معــادلات الاغــی

معادله ۱
انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
وبنابرین
انسان – تفریح = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند


معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابرین
مرد – درآمد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغ


معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
وبنابرین
زن – خرج پول= الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کند = الاغ 


نتیجه گیری:
از معادلات ۲ و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند
پس:
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند..
و
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.
بنابرین داریم …
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
و ازفرضهای۱ و۲ نتیجه منطقی میگیریم که :
مرد + زن = دو تا الاغ که با هم به خوبی و خوشی زندگی میکنند

در قلبش کودکی زندگی می‌کند!!


در قلبش کودکی زندگی می‌کند!!

پدرها سکوت می‌کنند

نمی‌توانند وقتی ناراحت هستند گریه کنند و بهانه بگیرند

آن‌ها نمی‌توانند به تو بگویند من رو بغل کن تا آروم بشم

نمی‌توانند بگویند دلشان می‌خواهد در آغوش تو گریه کنند

ممکن است خیلی تو را دوست داشته باشند

اما نمی‌توانند صداشون رو مثل دختر بچه‌ها کنند و جیغ بزنند و بگویند عاشقتم…

او همه‌ی این‌ها را قورت می‌دهد که بگوید یک پدر است

یک آدم محکم که می‌تواند تکیه‌گاهت باشد

اما شما به قوی بودنش نگاه نکنید

توی قلبش کودکی زندگی می‌کند!! 

.
.
.

کوچولو!!!!!

11 معجزه بعد از عاشورا !


1 . آسمان خون گریه کرد 

نضره ازدیه گوید: هنگامى كه حسین بن علی (علیهما السّلام) شهید شدند، آسمان خون بارید و ما همچنان می دیدیم كه تمام اشیاء  و اسباب ما مملو از خون است.

همچنین جعفر بن سلیمان، روایت كرده كه خاله‏ ام، ام سالم، گفت: بعد از شهادت مولا حسین(ع) بارانی همانند خون بر دیوارها و خانه ها می بارید. به من خبر داند که همین باران خون، در خراسان، شام و كوفه نیز باریده است.


2. برخورد ستارگان آسمان با یکدیگر

عن عیسى بن الحارث الكندی می گوید: هنگامی حسین بن على (علیه السلام) را شهید كردند، تا هفت روز ، هر گاه که نماز عصر را می خواندیم می دیدیم آفتابی كه بر دیوارهاى خانه ها می تابید به قدری قرمز بود که گویا چادر های سرخ است که بر آن  کشیده اند ، و می دیدیم که برخی از ستارگان همدیگر را می زدند (با یکدیگر برخورد می کردند).


3 . اشک ریختن آسمان

ابن سیرین گفت: آسمان برای هیچ کسی جز یحیی بن زکریا و حسین بن علی (علیهم السلام) گریه نکرده است.


4 . تاریک شدن دنیا

خلف بن خلیفه از پدرش نقل می کند که گفت : زمانی که امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسید، آن قدر آسمان تاریک شد که هنگام ظهر ستاره های آسمان ظاهر شدند ؛ تا جائی که ستاره  جوزا در عصر دیده شده و خاک سرخ از آسمان فرو ریخت.

علی بن مسهر از جده اش نقل می كند كه می گفت: هنگامی كه امام حسین به شهادت رسید من دختری نوجوان بودم، آسمان چند شبانه روز درنگ نمود كه گویا لخته خون بود.


5 . سرخ شدن آسمان

علی بن مدرك از پدر بزرگش اسود بن قیس نقل می كند كه گفت: پهنه آسمان پس از شهادت امام حسین به مدت شش ماه سرخ رنگ شده بود كه ما آن را شبیه خون در آسمان مشاهده می كردیم، علی بن محمد مدائنی از وی سؤال كرد: چه نسبتی با اسود داری؟ گفت: او جد مادری من است گفت: به خدا سوگند كه او راستگو و امانتداری بزرگ ومیهمان نواز بود.

یزید بن ابی زیاد می گوید: من چهارده ساله بودم كه حسین بن علی به شهادت رسید گیاه ورس در بین لشكر به خاكستر تبدیل شد و پهنه آسمان قرمز رنگ شد شتری را لشكریان ذبح كردند آتش از گوشتش زبانه می كشید.


6 . دیوار دار الإماره خون گریه کرد

حدثنی أبو یحیى مهدی بن میمون می گوید: هنگامى كه سر مبارك امام حسین علیه السلام را در برابر ابن زیاد نهادند، دیدم كه از دیوارهاى دارالاماره خون جارى می ‏گشت‏.


7 . گرفتن خورشید

هنگامى كه امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، خورشید گرفت و آن قدر تاریك شد كه هنگام ظهر ستاره‏هاى آسمان ظاهر گردیدند . از این اتفاق چنین پنداشتم كه قیامت برپا شده است!


8 . جاری شدن خون تازه از زیر سنگ ها

ابو بكر بیهقى از معروف روایت كرده كه ولید بن عبد الملك از زهرى پرسید سنگ‏هاى بیت المقدس در روز كشته شدن حسین بن على چه حالتى به خود گرفتند ، زهرى‏ گفت : به من خبر دادند كه در روز شهادت حسین بن علی هر سنگى را كه از زمین بر می داشتند در زیر او خون تازه می دیدند.

از ام حیان نقل است كه گفت: روز شهادت حسین اسمان سه شبانه روز تاریك شد وهر كس دست به زعفران می زد دستش می سوخت و زیر هر سنگی در بیت المقدس خون دیده می شد.


9 . خاکستر شدن گیاه ورس (اسپرک)

یزید بن ابی زیاد می گوید: من چهارده ساله بودم كه حسین بن علی به شهادت رسید گیاه ورس در بین لشكر به خاكستر تبدیل شد .

ابن عیینه از مادر بزرگ پدری اش نقل می كند كه گفت: هنگام شهادت حسین گیاه ورس را دیدم كه تبدیل به خاكستر شد و در گوشتها آتش می دیدم.

ورس: همان اسپرك است كه گیاهى است شبیه به كنجد با برگ هاى سبز رنگ كه از رنگ آن براى رنگ كردن لباس ها استفاده می ‏شود و در یمن زیاد می ‏روید و لباس ورسى ، لباس سرخ رنگ را گویند .


10. تلخ شدن گوشت شتر غنیمت گرفته شده از امام

جمیل بن مره گوید: شترى از لشكرگاه حسین بن علی را در روز شهادت او غارت گرفتند ، و سپس او را نحر كرده و طبخ نمودند ، راوى گوید : گوشت او آن چنان تلخ شد که آنان نتوانستند از آن گوشت استفاده كنند.


11 . دیده شدن آتش درگوشت شتر غنیمت گرفته شده

از حمید طحان روایت شده است كه در قبیله خزاعه بودم، از جمله چیزهائى كه از امام حسین علیه السلام چپاول شده بود و به آن قبیله آورده بودند، یك شتر بود. مردم آن قبیله گفتند: این شتر را نحر كنیم و یا معامله نمائیم ؟ كسى كه شتر را آورده بود گفت: می خواهم آن را نحر كنید.


منبع: تکناز

انگیزه

میلتون اریکسون مبتکر روش درمانی جدیدی است که بر هزاران پزشک در ایالات متحده تاثیر گذاشته است.
وقتی دوازده ساله بود دچار فلج اطفال شد ده سال بعد شنید که پزشکی به پدر و مادرش گفت:”پسرتان شب را تا صبح دوام نمی اورد”
اریکسون صدای گریه ی مادرش را شنید فکر کرد :که میداند شاید اگر شب تا صبح را دوام بیاورم مادرم اینطور زجر نکشد و تصمیم گرفت تا سپیده دم روز بعد نخوابد. وقتی خورشید بالا آمد به طرف مادرش فریاد زد: ”آهای من هنوز زنده ام!!!!!!!!!”

چنان شادی عظیمی در خانه در گرفت که تصمیم گرفت همیشه تمام تلاشش را بکند که یک شب دیگر درد و رنج خانوادهاش را عقب بیندازد.
اریکسون در سال ۱۹۹۰ در هفتاد و پنج سالگی در گذشت و از خود چندین کتاب مهم در باره "ظرفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیت هایش" به جای گذاشت.

****روزای خوب****



پیشنهاد میکنم ادامه مطلب رو هم حتما ببینید...

ادامه نوشته

همین یک روز...!

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود .

پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .

داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد .

به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .

خدا سكوتش را شكست و گفت :

«عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگی کن. »

لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »

خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .»

و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»

او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد .

اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد .

قدري ايستاد...

بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .

آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد وچنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ...

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .

او همان يك روز زندگي كرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :

« امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »


منبع: کوچولو

پاییــــــــــــــــــــز...

           

                   
                                     باز پاييز است؛

باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است

باز مي لرزد به خود سر شاخه هاي بيد سرگردان

باز مي ريزد فرو بر چهره ام باران

باز رنجورم، خداوندا پريشانم

باز مي بيني كه بي تابانه گريانم....


عید شرافت و بندگی

آن روز، ابراهیم در کنار آبى‏ترین تصور رسالت خویش، به نمایشى سرخ فراخوانده مى‏شد. آنجا صحنه رقابت آسمان با زمین بود و او باید میان اسماعیل و پروردگارش، یکى را بر مى‏گزید.

محبوب ابراهیم، تحفه‏اى از او خواسته است؛ هدیه‏اى به نازکى حلق مبارک اسماعیل و اراده‏اى به استحکام تیزترین شمشیرها. اینجا نقطه رویارویى همه انسان با شیطان است؛ این عید قربان است؛ عیدى که در آن، توحید ابراهیم، در دو راهى انتخابى سخت مى‏ایستد و ملائک، نفس‏ها را براى تماشا حبس مى‏کنند.

اسماعیل و ابراهیم به راه افتاده‏اند. سجاده‏اى به وسعت تمامى زمین، در قربان‏گاه پسر، رو به راه شده است. ابراهیم در برابر رسالت خویش، خم مى‏شود و رکوع مى‏کند تا تیزى شمشیر خویش را دو برابر کند و تحفه‏اى را که براى اثبات صداقت خویش پیش‏کش آورده است، تقدیم کند؛ ولى شمشیر با حلق اسماعیل در نمى‏آمیزد و سرانجام، سربلندى انسان در بلندترین قله تاریخ دلدادگى‏اش اتفاق مى‏افتد.  


" ابراهیم! امتحان تو، بلنداى سقف عشق را در معمارى بندگى نشان داد و خدا تو را

 استعاره کرد براى عبرت مدعیان ایمان. "


بر پیکر عالم وجود جان آمد


صد شکر که امتحان به پایان آمد


از لطف خداوند خلیل الرحمن


یک عید بزرگ به نام قربان آمد . . .

 


عید همگی مبارک

دوچرخه سواری با خدا…

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم…!

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند…

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم… از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم…

اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود…
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
« تو فقط پا بزن »

من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !

وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم …

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم …

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است …

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او
اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد.
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند…

و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم, من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن…

دنیای صورتی...


عکسهای بیشتر در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

پادشاه فصل ها پاییز


باغ من …

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست ؛
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ؛ سرودش باد
جامـه اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان ؛
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

م.امید

 منبع: آسمونی

شوخی...



آموختن درس زندگی از دختر ۷ ساله !

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و…

خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

 

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!

اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم:

بچه برو پی کارت ! من گل نمیخـرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و …

دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

 

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

 

دیگه نمیشنیدم حرفاشو! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

 

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …


قطره عشق ...


قطره؛ دلش دریا می خواست


خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود


هر بار خدا می گفت :  “از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!  “


قطره عبور کرد و گذشت


قطره پشت سر گذاشت


قطره ایستاد و منجمد شد


قطره روان شد و راه افتاد


قطره از دست داد و به آسمان رفت


و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت


تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!


خدا قطره را به دریا رساند


قطره طعم دریا را چشید


طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟


خدا گفت : هست!


قطره گفت : پس من آن را می خواهم


بزرگ ترین را، و بی نهایت را !


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!


و آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد


اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت


آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت


قطره از قلب عاشق عبور کرد!


و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت :


“حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!  “

به سلامتی دهه هفتادیا!!!


به عنوان یه دهه شصتی میخوام بگم که (من نمیگما یکی از دهه شصتیا میگه ) 

به سلامتی دهه هفتادیا که اومدن تیپ بزنن خیابونا پر از گشت ارشاد شد ،

اومدن کنکور بدن برداشتن آزاد و سراسری رو یکی کردن ،

اومدن برن دانشگاه، دانشگاه رو دخترونه پسرونه کردن ،

اومدن معافیت بگیرن ۹۹ درصد معافیت سربازی رو لغو کردن،

اومدن گواهینامه بگیرن سن گرفتن گواهینامه 20 سال شد ،

خلاصه بگم که رفتن توالت موقع اتمام کار دیدن آب قطعه ،

پس بزن به افتخار دهه 50 و 60 که اوضاش خیلی بهتر از دهه 70 بوده...

دعوا...


خدا میدونه سر چی دعواشون شده که انقدر عصبانیه...

امواج وای‌فای!!!

فارنت: مطمئنا همه ما دوستدار ارتباط اینترنتی از نوع وای‌فای هستیم، به ویژه اگر این وا‌ی‌فای، اینترنتی پرسرعت و رایگان باشد. اما فکر می‌کنید اگر می‌توانستیم همه سیگنال‌های وای‌فای را مشاهده کنیم، دنیا چه شکلی و چگونه بود؟ اگر دنیای اطراف ما در پوششی از امواج مه‌آلود وای‌فای قرار می‌گرفت، چه تصویری مشاهده می‌کردیم ؟ آیا بازهم این امواج، دوست داشتنی بودند؟

هنرمندی به نام نیکلای لام، از وب‌سایت MyDeals.com به همراه Browning Vogel که دکترای خود را در ستاره شناسی گرفته و کارمند سابق ناسا می‌باشد، جهانی را به همراه سیگنال‌های وای‌فای و البته در حالت مرئی و قابل مشاهده به تصویر کشیده‌اند. البته شاید بتوان این تصویر را سفر ذهن به دنیایی تخیلی به حساب آورد.

 در این تصاویر به خوبی می‌توان کاهش دامنه امواج را با افزایش فاصله از منبع مشاهده کرد. بنابر گفته این محققین، این تصاویر، وای‌فای ایده‌آل را در حال طی طریق در یک باند و تقسیم شدن به کانال‌های متفاوت (به رنگ‌های قرمز ، زرد، سبز و رنگ‌های دیگر) به نمایش گذارده است.

روترها و رایانه‌ها، اطلاعات را به صورت امواجی که ۳ تا ۵ اینچ از یکدیگر فاصله دارند ارسال و دریافت می‌کنند. پالس‌های وای‌فای به صورت طیف‌های رنگی در حال تشعشع که در حال خروج از منبع هستند، در سمت راست تصویر مشاهده می‌شوند. میدان‌های وای‌فای، به طور معمول، به صورت طیفی هستند و می‌توانند از ۲ تا ۳٫۵ متر  گسترش یابند.

شاید با دیدن این تصاویر ، بسیاری از ما دوست داشتیم امواج وای‌فای را حداقل هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، در حیاط خانه‌مان مشاهده کنیم! نظر شما چیست!؟

عکس نوشته!!!

                                  عکس دست جمعی تو یه روز خوب با دوستام



کی وجودشو داره از این سر سره ها سوار شه ؟


پرندگان هم از تکنولوژی وایرلس بهره مند شدند !


دکتر سیلمی الاصل هستم دارای مدرک دکترای لگد پراکنی پیشرفته !


ادامه مطلبم داریم یه سر بزنید...
ادامه نوشته

طناب را می برید ؟


داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند . کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:

“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر

برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!




و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟

هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود ، توجه می کنید ؟

هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.

هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.

زندگی زیباست...

             زندگی زیباست ...      
                                    
و هر روزش آغازی دوباره

برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته


زندگی زیباست ...

به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز ...

و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ گل رُز ...


و اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی

با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش ...

بی سایه، بی غم


اگه دوست داشتین یه سر هم به ادامه مطلب بزنید...
ادامه نوشته

شعر عاشقانه فروغ فرخزاد و حمید مصدق برای یکدیگر . . .

شعر زیبای حمید مصدق


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
.
.
.
.

جواب زیبای فروغ فرخ زاد


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را …
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
.
.
.